پیش بینی بهزیستی روانشناختی افراد براساس کیفیت زندگی و مهارتهای مقابله ای در دانشجویان دانشگاه آزاد- قسمت ۵

پیش بینی بهزیستی روانشناختی افراد براساس کیفیت زندگی و مهارتهای مقابله ای در دانشجویان دانشگاه آزاد- قسمت ۵

کاربردهای روانشناسی مثبت
عامل بالقوه روانشناسی مثبت مانند هر حوزه‌ی دیگری از روانشناسی در کاربردهای ان نهفته است. (سلیگمن، استینر، پارک و پترسون[۵۹]،۲۰۰۵؛به نقل از حسینی،۱۳۹۲) کاربرد روانشناسی مثبت را در استفاده از تحقیقات روانشناسی مثبت برای تسهیل عملکرد مربوط به کمال مطلوب در اشخاص می‌دانند.
روانشناسان مثبت‌نگر معتقدند که مهمترین اصل در روانشناسی مثبت پیشگیری است، یعنی کشف توانمندی‌های انسان و اینکه یک سری صفات متضاد یا آسیب‌شناسی روانی به نام خصیصه‌های مثبت انسانی وجود دارد که هسته‌ی اصلی و مرکزی روانشناسی پیشگیری مثبت را تشکیل می‌دهد. پس پیشگیری مثبت یعنی شناختن، وسعت دادن و تمرکز کردن بر این توانمندی‌ها در افرادی که دارای ریسک بالا برای آسیب شناسی روانی هستند مانند فرزندان طلاق، جوانان بزهکار، یا کسانی که گذشته‌های آسیب‌زا داشته‌اند (شلی و همکاران[۶۰]، ۲۰۰۵).
سلیگمن بر اساس سبک اسنادی معتقد است همانطور که افسردگی در اثر شکل‌گیری خطاهای اسنادی در افراد ایجاد می‌شود، می‌توان از طریق ایجاد سبک‌های اسنادی سالم در افراد، خوش‌بینی و شادی را نیز ایجاد کرد. پس کار اصلی برای ایجاد خوشبینی و شادی اینست که: بازشناسی افکار فاجعه‌آمیز خودمان، پیشگیری مثبت، آموزش خوش‌بینی[۶۱] یعنی یادگیری یک سری مهارت‌ها برای چالش با این افکار و ایجاد برنامه‌ی خودتقویت‌گری را اعمال کنیم (سلیگمن، ۱۹۹۸).
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
باید توجه داشت که روانشناسان مثبت نگر معتقدند که آموزش خوش بینی به افراد و استفاده از آن نسبت به درمان و اصلاح آسیب‌ها در پیشگیری از افسردگی و اضطراب سودمندتر است. بر این اساس اهداف و حوزه‌های روانشناسی مثبت از خانواده‌ها و مدارس برای رشد و پرورش خوش‌بینی در کودکان، محل کار و حوزه‌های اجتماعی از طریق توسعه و ایجاد رضایتمندی، بهره‌وری و ایجاد تعاملات اجتماعی سالم و پویا شروع می‌شود تا استفاده توسط درمانگرانی که توانمندی‌های بیماران خود را تشخیص داده و آن را پرورش می‌دهند ادامه می‌یابد (کار، ۱۹۵۷، ترجمه پاشا شریفی و همکاران، ۱۳۸۵).
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
تجربه‌ی ذهنی مثبت، خصیصه‌های مثبت افراد و اجتماع‌های مثبت همگی نوید و انتظار بهبود کیفیت زندگی را می‌دهند که این می‌تواند از آسیب‌شناسی شکل گرفته‌اند از زندگی بی‌حاصل و بی‌معنی قرن بیست و یکم پیشگیری کند. روانشناسی مثبت‌نگر هر سه حوزه‌ی پیشگیری را مورد توجه قرار می‌دهد. در پیشگیری اولیه سؤال روانشناسی مثبت این است که چگونه شادکامی به عنوان یک سیاست عمومی درآید و چگونه شاخص ملی برای بهزیستی ذهنی تهیه کنیم. در پیشگیری ثانویه، روانشناسی مثبت معتقد است که نقش درمانگران به طور ساده کاهش دادن پریشانی و رها کردن شخص بدون نشانه‌های بیماری نیست، بلکه تسهیل بهزیستی و شکوفایی می‌تواند به عنوان عاملی پیشگیری کننده و سپری در برابر آسیب‌شناسی آینده عمل کند. در پیشگیری ثالثیه، فهم تجارب مربوط به کمال افراد ناتوان به جای فهم ساده آنها به عنوان افرادی ناتوان و کارکردن با رنجدیده‌ها به روشی که نیازها و تمایلاتشان فهمیده شود مورد توجه قرار می‌گیرد (کار، ۱۹۵۷، ترجمه ‌پاشا شریفی و همکاران، ۱۳۸۵).
روان درمانی مثبت
رویکرد اصلی در رواندرمانی مثبت از تئوری کارل راجرز ریشه گرفته است. سلیگمن (۲۰۰۵) معتقد است که امروزه می‌دانیم با تلفیق ایده‌های تئوریکی کارل راجرز با تحقیقات روانشناختی مثبت شرایطی را ایجاد کنیم که در آن افراد بتوانند با کم کردن استرس‌ها و تسهیل در شکوفایی توانایی‌ها به سمت یک زندگی شاد و سالم‌تر حرکت کنند. بر این اساس درمان‌های مثبت بر پایه‌ی نظریه‌ی مراجع محوری راجرز به عنوان یک رویکرد تجربه‌ای عمیق مبتنی بر هوش هیجانی درمانگر طراحی شده است. یعنی درک این نکته توسط درمانگر که هر درمانجویی خودش بهترین متخصص و درمانگر برای خود است. در این درمان‌ها مراجع باید احساس کند که فردی ارزشمند است و مورد پذیرش بی‌قید و شرط قرار گرفته است، تا از این طریق به طور اجتناب ناپذیری به سمت کشف و فهم توانایی‌هایش سوق داده شود. روانشناسان مثبت‌نگر معتقدند که درمان مراجع محوری راجرز در کاربرد، تشابه‌های زیادی با درمان شرقی مانند ذن دارد. درمان‌های ذن اگر چه اغلب واضح و روشن بیان نشده‌اند اما (برازییر[۶۲]، ۱۹۹۵؛ به نقل از سلیگمن، ۲۰۰۵) کشف کرد که ذن شکلی از درمان است که با رویکرد مراجع محوری تشابه دارد و همانطور که ذن دستیابی به تجربه زنده و سرزنده بودن و یا بیدار کردن دل شخص توسط دیگری را مد نظر دارد، روانشناسی مثبت هم در درمان به دنبال ساختن زندگی بر اساس قواعد طبیعی و سالم انسانی برای درمانجویان است. بر این اساس روانشناسی مثبت‌نگر مخالف استفاده از تست‌ها و ابزارها در اندازه‌گیری مطابق کاربردشان در مدل پزشکی است. زیرا در درمان مراجع محوری به دنبال مشخص کردن درمان خاص مطابق با تشخیص خاص نیستیم تا نیاز به تشخیص، طبقه‌بندی یا برچسب زدن باشد این رویکرد استفاده از تست‌ها را تنها به عنوان ابزاری برای ارزیابی توانمندی‌های مراجع‌کننده‌ها نه به عنوان ابزاری تشخیصی، مناسب و مفید می‌داند (استفان والکس، ۲۰۰۵).
تصویر توضیحی برای هوش هیجانی
روان‌درمانی مثبت ودرمان وجودی (اگزیستانسیال)
هدف روانشناسی مثبت در درمان کمک به مراجعان در جهت تحقق بخشیدن به توانایی‌های خود بر اساس فرض زیربنایی، در رویکرد مراجع محوری است. اما یکی از این مباحث چالش‌برانگیز در هر درمانی این است که چگونه می‌توانیم به افراد در رسیدن به هدفمان کمک کنیم، یا اینکه استفاده از کدام روش یا تکنیک درمانی برای رسیدن به این هدف مؤثرتر و کارآتر است. اروین د. یالوم[۶۳] در سال ۲۰۰۱ در این زمینه می‌نویسد: جریان درمان باید همانند جریان دائمی و غیر قابل پیش‌بینی رودخانه، خودجوش و خودانگیخته باشد. عمل کردن بر طبق یک فرمول خاص، به طور باورنکردنی جریان درمان را تحریف می‌کند. همچنین وی در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال می‌نویسد: معتقدم درمانگر بالینی مجرب اغلب به طور ضمنی در چارچوبی اگزیستانسیال کار می‌کند یعنی در اعماق وجودش، برای دلواپسی‌های بیمار ارزش فراوان قائل است و متناسب با آن ها واکنش نشان می‌دهد و این واکنش همان چیزی است که من آن را مخلفات «ثبت و ضبط‌نشده‌ی» شگفت‌انگیزی می‌نامم که درمانگر آن را به عنوان افزودنی «اصلی» بر درمان می‌پاشد(اروین یالوم،۲۰۰۱،ترجمه سپیده حبیب،۱۳۹۰).
بنابراین رواندرمانگران مثبت بر اساس شخصیت و درک و فهم خود از رویکرد مراجع محوری ممکن است از روش‌ها یا تکنیک های خاصی استفاده کنند. اگر چه بسیاری از درمانگران شخص محور مخالف استفاده از تکنیک‌های مختلف موجود در مکاتب درمانی دیگراند: مانند تکنیک درمانگران گشتالتی یا تکنیک درمانگران شناختی- رفتاری، اما روانشناسی مثبت معتقد است که هیچ دلیلی مبنی بر عدم استفاده از تکنیک‌های مختلف در چارچوب نظریه‌ی شخص محور وجود ندارد، آنچه اهمیت دارد این است که این تکنیک‌ها توسط افرادی استفاده شدند که معتقدند مراجعان نه درمانگران، بهترین متخصص برای خودشان هستند و درمانجویان دارای گرایشی ذاتی در جهت رشد و شکوفایی هستند (استفان و الکس، ۲۰۰۵).
درمان مثبت یا متمرکز بر راه حل یا متمرکز بر فرایند
درمان متمرکز بر راه حل به دنبال کمک کردن به مراجعان برای به دست آوردن نتایج بهتر از طریق فراخوانی و ساخت دوباره راه ‌حل ‌های برای مشکلات است. این درمان‌ها اغلب کوتاه‌مدت و کم‌هزینه هستند. تشکیل اتحاد درمان، ارزش قایل شدن برای موفقیت‌های درمانی توسط درمانجو، پذیرفتن تعریف درمانجو از مشکل توسط درمانگر، پذیرفتن این اصل که درمانگر نیز در فرایند درمان از مراجع چیزهای جدیدی می‌آموزد از عناصر مشترک درمان‌های متمرکز بر راه حل و رواندرمان‌های مثبت است. پسچکیا و همکارانش در سال ۱۹۹۸ بر اساس درمان متمرکز بر راه‌حل، رویکردی شش جلسه‌ای را طراحی کردند که شامل یک ساعت برای هر جلسه می‌باشد و بر تئوری سلیگمن از شادی واقعی استوار است در طول هفته‌ی اول از مراجع خواسته می‌شود که داستانی را بگوید و پرسشنامه‌ای برای ارزیابی توانایی‌هایش پر کند و در مورد شیوه‌هایی که اغلب از توانایی‌هایش استفاده می‌کند به تفکر بپردازد. پایه‌ی منطقی این تئوری این است که استفاده از توانایی‌ها توسط درمانجو علاوه بر ایجاد بهزیستی ذهنی، رضایت، کارآمدی و سلامت روان، حسی از مالکیت و اعتبار در توانایی‌ها، به مراجع منتقل می‌کند که خود این باعث شروع درمان می‌شود، این شیوه‌ی درمان علاوه بر این که برای کمک به افراد دارای افسردگی خفیف مفید است، می‌تواند شادی را نیز افزایش دهد (سلیگمن، ۲۰۰۵).
هدف روانشناسی مثبت‌نگر
هدف اصلی روانشناسی سلامت فهم و آسان‌سازی سلامت ذهنی است. در این بافت شادمانی و سلامت هر دو به احساس‌های مثبت، مانند شادی یا آرامش خیال و حالت‌های مثبت، مثل چیزی که شیفتگی و دلبستگی را شامل می شود دلالت دارند. روان‌شناسی مثبت نگر به دنبال آنست که تصویری از زندگی خوب (البته از لحاظ رواشناختی) را به روشنی بیان کند. هدف این است که نشان داده شود چه اعمالی به تجربیات بهروزی و رفاه، به پرورش افراد مثبت‌نگری که خوشبین و انعطاف پذیر هستند، و به آفریدن مؤسسات و انجمن‌های شکوفا کننده می‌ انجامد (اسنیدر و لوپز، ۲۰۰۲؛ به نقل از مارشال ریو،۲۰۰۵). روانشناسی مثبت به عنوان یک اقدام متهورانه‌ای علمی بر فهم و تبیین شادمانی و سلامت ذهنی و به طور دقیق پیش‌بینی عواملی تمرکز دارد که بر چنین حالت‌هایی تأثیر می‌گذارند. روانشناسی مثبت به عنوان یک تلاش مثبت به جای اینکه جایگزینی روانشناسی بالینی سنتی باشد متمم آن است.
به طور خلاصه جنبش روانشناسی مثبت‌نگر بر سه اصل تأکید دارد که این سه اصل عبارتند از:

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

 

    • تجاربی که مردم برای آنها ارزش قایلند. مثل امید، خوش‌بینی و شادی

 

    • صفات فردی مثبت مثل ظرفیت عشق، کار، فعالیت‌، قریحه و مهارت‌های فردی

 

  • ارزش‌های مثبت گروهی و شهروندی مثل مسئولیت‌پذیری، دلگرمی دادن و شکیبائی (سلیگمن، ۲۰۰۵).

 

اساس روانشناسی مثبت‌نگر بر پذیرش انسان در جایگاه موجودی توانمند و شایسته است که می‌تواند توانایی‌های خود را شکوفا سازد. بنابراین هدف رویکرد اخیر مطالعه نیرومندی‌ها و شادمانی انسان‌هاست. روانشناسی مثبت‌نگر سلامت روانی را معادل کارکرد مثبت روانشناختی تلقی و آن را در قالب اصطلاح بهزیستی روانشناختی مفهوم‌سازی کرده است، از این منظر بهزیستی روانشناختی به معنی کارکرد روانشناختی بهینه است (رایان و دکی،۲۰۰۱). به بیانی دیگر بهزیستی روانشناختی را می‌توان واکنش‌های عاطفی و شناختی به ادراک ویژگی‌ها و توانمندی‌های شخصی، پیشرفت بسنده، تعامل کارآمد و مؤثر با جهان، پیوند و رابطه‌ی مطلوب با جمع و اجتماع و پیشرفت مثبت در طول زمان تعریف کرد.این حالت می‌تواند مؤلفه‌هایی مانند رضایت از زندگی، انرژی و خلق مثبت را نیز در بر گیرد.(کارادماس،۲۰۰۷؛به نقل از حسینی،۱۳۹۲).بهزیستی روانشناختی به عنوان یکی از مفاهیم اصلی نشأت گرفته از روانشناسی مثبت‌نگر بر سلامت ذهنی مثبت دلالت دارد.
نتیجه تصویری درباره سلامت روانی
بهزیستی روانشناختی و مؤلفه‌های آن
اگر چه هیجان‌های مثبت[۶۴] متعددی در حوزه‌ی هیجانی مرتبط با انسان وجود دارد، اما شاید بتوان گفت که مهمترین آنها شادکامی یا بهزیستی ذهنی است. بهزیستی ذهنی مفهومی گسترده است که سطوح بالای تجارب هیجانی خوشایند، سطح پائین تجارب خلقی منفی و سطح بالای رضایت از زندگی را در بر می‌گیرد (دینر[۶۵]، ۲۰۰۰، به نقل از میلر و نیکرسون[۶۶]، ۲۰۰۸).
احساس بهزیستی روانشناختی هم دارای مؤلفه‌های عاطفی و هم دارای مؤلفه‌های شناختی است. افراد با احساس بهزیستی بالا به طور عمده‌ای هیجانات مثبت را تجربه می‌کنند و از حوادث و وقایع پیرامون خود ارزیابی مثبت دارند، در حالی که افراد با بهزیستی پائین حوادث و موقعیت‌های زندگی‌شان را نامطلوب ارزیابی می‌کنند و بیشتر هیجانات منفی نظیر اضطراب و افسردگی و خشم را تجربه می‌کنند (مایرز[۶۷] و دینر، ۱۹۹۵). باید توجه داشت که تجربه هیجانات خوشایند و مثبت همزمان با تجربه‌ی هیجانات ناخوشایند و منفی صرف کند به همان نسبت زمان کمتری را برای هیجانات منفی باقی می‌گذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که هیجانات مثبت و منفی حالات دو قطبی نیستند که فقدان یکی وجود دیگری را تضمین کند، یعنی احساس رضایتمندی ذهنی مثبت تنها با فقدان هیجانات منفی پدید نمی‌آید و عدم حضور هیجانات منفی لزوماً حضور هیجانات مثبت را به همراه نمی‌آورد، بلکه برخورداری از هیجانات مثبت خود به شرایط و امکانات دیگری نیازمند است. بنابراین احساس بهزیستی (شادی) را باید با سه مؤلفه‌ی مجزا و در عین حال مرتبط با یکدیگر مورد شناسایی قرار داد، که این سه مؤلفه عبارتند از:
الف) حضور نسبی هیجانات مثبت
ب) فقدان و عدم حضور هیجانات منفی
ج) رضامندی از زندگی (کار، ۱۹۵۷، ترجمه پاشا شریفی و همکاران، ۱۳۸۵).
مدل ریف در خصوص بهزیستی روانشناختی
یکی از مهمترین مدل‌هایی که بهزیستی روانشناختی را مفهوم سازی و عملیاتی کرده است، مدل ریف و همکاران (۱۹۹۸) است. ریف بهزیستی روانشناختی را تلاش فرد برای تحقق توانایی‌های بالقوه‌ واقعی خود می‌داند. این مدل از طریق ادغام نظریه‌های مختلف رشد فردی عملکرد سازگارانه شکل گرفته و گسترش یافته است. در واقع نتایج پژوهش‌های ریف منجر به پیداش مفهوم جدید عینی از بهزیستی روانی شد که دارای شش مؤلفه‌ی خودمختاری- پذیرش خود- هدفمندی در زندگی، تسلط بر محیط، روابط مثبت با دیگران و رشد شخصی است، که در ادامه به توضیح این مؤلفه‌ها خواهیم پرداخت.
مؤلفه‌های خودمختاری: که به احساس استقلال، خودکفایی و آزادی از هنجارها اطلاق می شود؛ فردی که بتواند بر اساس افکار، احساسات و باورهای شخصی خود تصمیم بگیرد، دارای ویژگی خودمختاری است؛ در حقیقت، توانایی فرد برای مقابله با فشارهای اجتماعی، به این مؤلفه مربوط می شود (ریف و سینگر، ۱۹۹۸).
خودمختاری یعنی توانایی و قدرت پیگیری خواست ها و عمل بر اساس اصول شخصی حتی اگر مخالف آداب و رسوم و تقاضاهای اجتماعی باشد(ریف،۱۹۸۹).
مؤلفه‌ی پذیرش خود: به معنی داشتن نگرش مثبت به خود و زندگی گذشته‌ی خویش است؛ اگر فرد در ارزشیابی استعدادها، توانایی‌ها و فعالیت‌های خود در کل احساس رضایت کند و در رجوع به گذشته‌ی خود احساس خشنودیی کند، کارکرد روانی مطلوبی خواهد داشت. همه‌ی انسان‌ها تلاش می‌کنند که علیرغم محدودیت‌هایی که در خود سراغ دارند، نگرش مثبتی به خویشتن داشته باشند، این نگرش پذیرش خود است (هوسر، اسپرینگر و پاروسکار[۶۸]، ۲۰۰۵؛به نقل از حسینی،۱۳۹۲).
پذیرش خود به معنای توانایی دیدن و پذیرفتن قوت ها و ضعف های خود است(ریف،۱۹۸۹).
مؤلفه‌ی هدفمندی در زندگی: به مفهوم دارا بودن اهداف دراز مدت و کوتاه‌مدت در زندگی و معنادار شمردن آن است؛ فرد هدفمند نسبت به فعالیت‌ها و رویدادهای زندگی علاقه نشان می‌دهد و به شکل مؤثر با آنها، درگیر می‌شود؛ یافتن معنی برای تلاش‌ها و چالش‌های زندگی در قالب این مؤلفه قرار می‌گیرد.هدفمندی در زندگی به معنای داشتن غایت ها و اهدافی است که به زندگی فرد جهت و معنا بخشند(ریف،۱۹۸۹؛به نقل از میکائیلی منیع،۱۳۸۹).
مؤلفه‌ی تسلط بر محیط: به معنی توانایی فرد برای مدیریت زندگی و مقتضیات آن است. لذا فردی که احساس تسلط بر محیط داشته باشد می‌تواند ابعاد مختلف محیط و شرایط آن را تا حد امکان دستکاری کند، تغییر دهد و بهبود بخشد (دستجردی و همکاران، ۱۳۹۰).مولفه­ی تسلط بر محیط یعنی توانایی تنظیم و مدیریت امور زندگی به وی‍ژه مسائل زندگی روزمره(ریف،۱۹۸۹).
مؤلفه‌ی روابط مثبت با دیگران: دیگر مؤلفه‌ی این مدل، به معنی داشتن رابطه‌ی با کیفیت و ارضا کننده با دیگران است. افراد با این ویژگی عمدتاً انسان‌هایی مطبوع، نوعدوست و توانا در دوست داشتن دیگران هستند و می‌کوشند رابطه‌ای گرم و صمیمی بر اساس، اعتماد متقابل با دیگران ایجاد کنند (کی یس، ۲۰۰۲).
مولفه­ی ارتباط مثبت با دیگران به مفهوم داشتن ارتباط نزدیک و ارزشمند با افراد مهم در زندگی است.(ریف،۱۹۸۹).
مؤلفه‌ی رشد فردی: به گشودگی نسبت به تجربیات جدید و داشتن رشد شخصی پیوسته باز می‌شود. فردی با این ویژگی همواره در صدد بهبود زندگی شخصی خویش و از طریق یادگیری و تجربه است (برن سون و لاندبرگ۲۰۰۶؛به نقل از میکائیلی منیع،۱۳۸۹).
مولفه­ی رشد شخصی احساس اینکه استعدادها و توانایی های بالقوه فرد در طول زندگی بالفعل خواهد شد(ریف،۱۹۸۹).
بهزیستی روانشناختی
خودمختاری
رشد فردی
زندگی هدفمند
تسلط بر محیط
پذیرش خود
روابط مثبت با دیگران
شکل ۱-۱- (الگوی ردیف در خصوص سازه بهزیستی روانشناختی، اقتباس از تمینی، ۱۳۸۴)

 

تعریف مقابله

 

فرایند مقابله عمدتاَاز فعالیتها و اقدامات شناختی و رفتاری فرد برای مدیریت استرس است.(جهانشاه و افرا،۱۳۹۳) مقابله را معادل تلاش هشیار برای مواجهه با مطالبات استرس زا می دانند. در ان مقابله ،پاسخ های رفتاری آموخته شده از طریق محدود سازی اهمیت موقعیت خطرناک یا ناخوشایند(مطالبات استرس زا)استرس را کاهش می دهد. از سوی دیگر ،کمپاس (۱۹۸۷)معتقد است مقابله صرفاَ راهبرد است و الزاماَمعادل موفقیت در کاهش استرس و درماندگی نیست.مقابله طبق نظر کمپاس به اقدامات سازش یافته و سازش نایافته در مواجهه با عوامل استرس زا اطلاق می شود.
لازاروس و فلوکمن(۱۹۸۶)مقابله را چنین تعریف کرده اند:
تلاشهای رفتاری و شناختی که به طور مدام در حال تغییرند تا از عهده خواسته های خاص بیرونی یا درونی شخص که ورای منابع و توان وی ارزیابی می شوند،بر آیند.بر اساس این تعریف،۱- مقابله فرایندی است که دائما در حال تغییر است.۲-مقابله به طورخودکار انجام نمی شود، بلکه الگوی آموخته شده است برای پاسخ گویی به موقعیت های تنش زا،و ۳ مقابله نیازمند تلاش فرد برای مواجهه با استرس است.
مقابله عبارت است از تغییر مداوم تلاش‌های شناختی و رفتاری برای اداره خواستهای ویژه بیرونی یا درونی که بعنوان عامل اتمام منابع یا فراتر از منابع شخصی برآورد می‌شوند (لازاروس و فولکمن[۶۹]، ۱۹۸۴). براساس این تعریف، مقابلهک فرایند است که بر حسب ارزیابی فرد از میزان موفقیت‌آمیز بودن تلاش‌هایش تغییر می‌کند. بعلاوه اینکه مقابله خود -کار نبوده و الگوی آموخته‌ای از پاسخدهی تلاشمند فرد به موقعیت‌های تنیدگی‌زا است، هم چنین مقابله نیازمند تلاش است و بالاخره اینکه مقابله،تلاش برای”اداره “موقعیت است نه کنترل و تسلط بر آن(آقا یوسفی،۱۳۷۸؛ به نقل از غفاری،۱۳۹۳).

 

تدابیر و منابع مقابله ای

 

تدابیر مقابله ای افکار و رفتارهایی هستند که پس از روبرو شدن فرد با رویداد استرس زا به کار گرفته می شوند.در حالی که منابع مقابله ای وی‍ژگیهای خود شخص هستند که قبل از وقوع استرس وجود دارند، مانند برخورداری از عزت نفس،احساس تسلط بر موقعیت،سبک شناختی،منبع کنترل،خود اثر بخشی و توانایی حل مسأله(دافعی،۱۳۸۶). از جمله امر مهم در این رابطه ارزیابی فرد از توانایی های خودش برای رویارویی با مسأله است .این ارزیابی ها ممکن است مطابق با واقعیت و توانایی های واقعی فرد باشد و یا مطابق با واقعیت و توانایی های واقعی فرد باشد و یا مطابق با واقعیت ها و توانایی های او نباشد.،ولی هرچه هست برداشت های فرد از توانایی ها و قابلیت های تعیین کننده اصلی برای مقابله با دشواری می باشد.اگر فرد احساس ناتوانی بکند با وجود همه مهارتهایی که آموخته نخواهد توانست از عهده مشکل بر آید. ارزیابی افراد از ناتوانی خود برای رویارویی با مسائل طی سه مرحله شکل می گیرد که در شکل دادن به رفتارهای مقابله ای خیلی موثر است:
۱-در این مرحله فرد به ارزیابی موقعیت پیش بینی کننده استرس و تهدید می پردازد.مثلاَ شخص این سوال را از خود می پرسد که آیا موقعیت تهدید کننده است یا خیر؟
۲-در این مرحله فرد به ارزیابی توانایی خود جهت انجام دادن کاری در ارتباط با موقعیت استرس زا می پردازد،در این باره فرد از خود می پردازد ، در این باره فرد از خود می پرسد برای حل مسأله پیش آمده چه می توان کرد؟
۳-سبک مقابله به تلاشهای شناختی و رفتاری برای جلوگیری ،مدیریت و کاهش تنیدگی اشاره میکند (لازاروس و فلوکمن ۱۹۸۴ به نقل از؛وفایی بور بور۱۳۷۸) براساس تحقیقی به منظور بررسی فرایند مقابله عمومی افراد برحسب سه نوع اساسی سبک مقابله متمایز می سازد:سبک مقابله مسآله مدار،سبک مقابله هیجان مدار،سبک مقابله اجتنابی.آنچه تحت عنوان مهارت مقابله ای مطرح می شود همان روش های برخورد با حل مسأله است که از طرف فرد به طور آگاهانه طراحی و به اجرا در می آید و نتیجه آن حل مسأله و یا افزایش ظرفیت روانشناختی فرد برای از سرگذراندن موفقیت آمیز شرایط بحرانی و دور ماندناز آسیب های ناشی از بحرانهای روحی پیش آمده است.

 

سبک مقابله مسأله مدار

 

عبارت از عمکرد های مستقیم فکری و رفتاری فرد می باشد به منظور تغییر و اصلاح شرایط تهدید کننده محیطی انجام می شود(پاری،۱۹۹۱،ترجمه مقدسی ۱۳۷۵)در واقع راهبردهای مقابله ای مسأله مدار شیوه هایی را توصیف میکنند بر اساس آن فرد اعمالی را که باید برای کاهش یا از بین بردن یک عامل تنیدگی محاسبه میکند.رفتارهای مسأله مدار شامل جستجوی اطلاعات بیشتر درباره مسأله تغییر ساختار مسأله از نظر شناختی و اولویت دادن به گام هایی برای مخاطب قرار مسأله می شود.در مقابله متمرکز بر مسأله افراد تدابیری را به کار می برند که به چند مورد از این تدابیر اشاره می کنیم.
۱-مقابله فعال فرایندی است که شخص در طی آن به طور فعالانه برای تغییر منبع فشار روانی تلاش می کند.
۲- مقابله مبتنی بر برنامه ذیزی:در این مقابله فرد بربای کنترل و حل مشکل با تکیه بر فکر و اندیشه به ارزیابی راه حل های مختلف می پردازد و بعد از آن با انتخاب بهترین شیوه به حل مسأله اقدام می کند.
۳-مقابله بردبارانه:عبارت است از خویشتنداری و اجتناب از فعالیت ناپخته ای که منجر به پیچیده تر شدن مسأله و ایجاد اخلال در روند حل مسأله می شود.
۴-مقابله جستجوی حمایت اجتماعی کار آمد:هنگامی که فرد خود را برای حل مسأله ناتوان می بیند به راحتی از کمک های یاورانه افراد دیگر اسنفاده میکند این کمک به تناسب نیاز و نوع مشکل می تواند کسب اطلاعات از طریق خدمات راهنمایی، مشاوره و جذب امکانات مادی یا معنوی از دیگران باشد.(وفایی بور بور،۱۳۷۸).

 

سبک های مقابله ای هیجان مدار

 

شیوه های را توصیف میکند بر اساس آن فرد و خود متمرکز شده و تمام تلاش او متوجه کاهش احساسات ناخوشایندی خود می باشد. واکنش های مقابله ای هیجان مدار شامل گریه کردن ،عصبانی و ناراحت شدن پرداختن به رفتارهای عیب جویانه ، اشتغال ذهنی و خیال پردازی می باشد.مقابله متمرکز بر هیجان شامل کلیه فعالیتها و افکاری می باشد فرد به منظور کنترل و بهبود احساسات نامطلوب ناشی از شرایط فشار زا بکار می گیرد این مقابله عبارتند از:
۱-مقابله مبتنی بر جستجوی حمایت عاطفی:تلاشهای فرد برای به دست آوردن حمایت اخلاقی، همدلی، همدردی وجوه تفاهم و احساس درک شدن توسط دیگران را شامل می شود.

دیدگاهتان را بنویسید