دسته بندی علمی – پژوهشی :
بررسی رابطه الگو های مصرف و رفاه ذهنی در بین ساکنین بالای  …

دسته بندی علمی – پژوهشی : بررسی رابطه الگو های مصرف و رفاه ذهنی در بین ساکنین بالای …

مصرفکنندگان ابتدای دوره مدرن را میتوان به عنوان گروهی در نظر گرفت که الگوهای مصرف، تأثیر مهمی در زندگیشان پدید میآورد. این گروهها از این طریق ابزاری برای ایجاد تمایز و رقابت با سایر گروههای اجتماعی ایجاد میکردند. چنین گروههای مصرفکنندهای در اواخر سده نوزدهم در ایالات متحده امریکا و در اروپای غربی همزمان با توسعه سرمایهداری صنعتی ظهور کردند.(باکاک،۱۳۸۱: ۲۲)
۲-۲-۴-۱- تورستین وبلن(۱۸۷۵- ۱۹۲۹)[۲۷]
نظرات وی در کتاب «طبقه مرفه» که برای اولین بار در سال ۱۸۹۹ منتشر شد، انعکاس یافته است. او نیز همچون ماکس وبر، ویلفردو پارتو و ورنر سومبارت[۲۸] به صورت بین رشتهای در دو حوزه اقتصاد و جامعهشناسی فعالیت میکرد ۲۰۰۵:۸۶۳) [۲۹]Powers,). به اعتقاد وبلن، سر برآوردن طبقه مرفه با آغاز مالکیت[۳۰] همراه بوده است. به تدریج که فعالیت صنعتی جانشین فعالیتهای مربوط به تهیه غذا (از طریق شکار) شد، دارایی انباشتهشده نیز به عنوان سمبلِ عرفیِ برتری و موفقیت، بیشتر و بیشتر جایگزین بقایای فعالیت شکار و تغذیه از راه شکار شد. تملک دارایی (که در ابتدا در مقام نشان کفایت و میزان لیاقت افراد بود) در برداشت عوامانه، کنش شایسته و قابل تحسینی بود؛ اما هنگامی که قدر و منزلت تنها از طریق نشانه و سمبل قابل درک شد، عدم اشتغال به کار[۳۱] نیز در حکم ضرورتی برای تشخص و نجابت[۳۲] در آمد و بدین سان زندگی فراغتی[۳۳] در نفس خود و براساس نتایجاش از دید انسانهای متمدن، زیبا و قابل تحسین گردید (Day,1901:366-369) داشتن ثروت اگر چه منبع منزلت بوده اما نشان دادن این ثروت است که افتخارآمیز است.
به نظر وی در ابتدا، «فراغت متظاهرانه»[۳۴] (که از طریق اشتغال فرد به کارهای غیرتولیدی نمایش داده میشد) نشان دهنده ثروت فرد بود. او فراغت متظاهرانه را تحت عنوان هدر دادن زمان توسط افرادی تعریف میکند که بدین وسیله میخواهند موقعیت خود را بهتر نشان بدهند. فراغت متظاهرانه صرفاً به خودداری از هر گونه فعالیت مفید بسنده نمیشود بلکه ممکن است دارائی و قدرت توسط برخی نشانههای مناسب جایگزین گردد؛ همچون داشتن عادتهای بدرد نخور و گران (Reynard,1925:445-446). و به همین دلیل، فراغت متظاهرانه میتواند نشاندهنده ثروت و قدرت فرد باشد. او متذکر میشود که برای «متشخص»[۳۵] بودن، یک نفر بایستی حوزههایی همچون فلسفه و هنرهای عالی را مطالعه کند [و یا زبانهای مرده دنیا را یاد بگیرد] که ماهیتاً هیچ ارزش اقتصادیای ندارند.
بدین سان اشتغال به کارهای غیرتولیدی نشان میدهد که فرد برای فراغت و تفریح کار میکند و اشتغال به کار تولیدی، به طبقات پایینتر اختصاص دارد. از دید وبلن، فراغت متظاهرانه در اجتماعات کوچک کاربرد داشت ولی در جامعه شهری نمیشد از این طریق ثروت را به نمایش گذاشت و بنابراین در مرحله شهرنشینی این «مصرف متظاهرانه» است که در خدمت نشان دادن ثروت قرار دارد (فاضلی، ۱۳۸۲: ۲۱).
وبلن در مقام منتقد تمامعیار جامعه امریکای زمان خود[۳۶] معتقد بود که: اصل هدردادن متظاهرانه و فخرفروشانه، کانون زیبایی را شکل میدهد تا جائیکه «کتِ کمارزش، انسانِ کمارزش را میسازد[۳۷]» و گران قیمت بودن کالاهای مصرفی، دقیقاً معادل زیبایی است. این امر حتی ایدهآلهای آموزشی طبقه مرفه را نیز شکل میدهد؛ به طوریکه فرزندانششان را وادار میکنند تا وقتشان را صرف کسب معلومات اساساً بلااستفاده بکنند، یا حتی مذهبشان را نیز عمدتاً به سمت و سوی مصرف پارسامنشانه کالا و خدمات سوق میدهد که این به معنای پایین آوردن قدرت حیاتی اجتماع است (Day,1901:366-369).
کلید فهم وبلن، برداشت او از موجودات انسانی است. از نظر او انسانها [موجوداتی] در جستجوی موقعیت[۳۸] هستند. وبلن جامعه را به مثابه حوزه عظیمی در نظر میگیرد که در آن افراد برای به دست آوردن تایید اجتماعی، با هم در منازعهاند. مفهوم مصرف متظاهرانه جالب توجه او، حلقه نهایی پیوند بین اقتصاد و جامعه را با تاکید بر «جستجوی موقعیت» شکل داده است بدین صورت که [مصرف متظاهرانه] برانگیزاننده بخش وسیعی از رفتارهای اقتصادی است اما بایستی بیشتر در لفافه جامعهشناختی درک شود تا اینکه به عنوان یک اصطلاح صرفاً اقتصادی. در واقع سهم بسزای او با توجه به این مساله مشخص میشود که آنچه که تحت عنوان ماتریالیسم خود را نشان میدهد در واقع جستجوی موقعیت در قالب تغییر قیافه[۳۹] است. «تئوری طبقه مرفه» وبلن نظرگاهی را ارائه میکند که [طبق آن] افراد ثروتمند و کامیاب و حتی افراد فقیرتر در امریکا، از طریق به رخ کشیدن چیزها، گرفتار مصرف متظاهرانهاند (در مقام ابزاری برای ترفیع موقعیت شان) او گرچه معتقد است که انگیزه مصرف متظاهرانه در ذهن مصرفکننده بصورت مستقیم تبلور نمییابد (در میل فرد به پیروی از استاندارد زندگی در طبقهاش) اما مدعی است که کانونهای مسلط رفتار «اصول هدر دادن، بیهودگی و درنده خویی[۴۰]» است. منظور وبلن از اصطلاح هدردادن، مصرف کردن آن چیزی است که برای زندگی انسانی بدرد نمیخورد یا در راستای بهبود وضعیت زندگی انسانی نیست. او تاکید میکند که آزمودن این نوع مصرف کردن و خرج کردن عبارت از این سوال است که آیا این [مصرف کردن] مستقیماً برای پیشرفت زندگی انسانی بدرد میخورد یا نه؟
در نقد وبلن این نکته را میتوان بیان کرد که: تصورات او از نمادهای منزلتی و فراغت و مصرف متظاهرانه (مشخصا از طریق نشان دادن ولخرجی مصرفکننده و فاصله اجتماعی این تصورات از هرگونه کار مفیدی که ممکن است در راستای برآوردن نیازهای واقعی عمل کنند.) مصرف را به «منزلتی معنابخش»[۴۱] تقلیل میدهند. (Powers,2005:864) میتوان ایرادهایی به این دیدگاه وارد کرد، بدین معنی که طبقات پایین ممکن است به جای تقلید و هم‌چشمی به نوآوری بپردازند یا اینکه معیار برتری طبقهبندی را نپذیرند و خود به تعریف معیارهایی بپردازند.
بنابراین با توجه به دیدگاه وبلن آنچه از مصرف برای فرد اهمیت می یابد شاید رسیدن به رفاه ذهنی است. چرا که از نظر او هدف افراد از مصرف بدست آوردن موقعیت و تأیید اجتماعی است در نتیجه الگوی مصرف انتخابی افراد با این هدف و رفاه ذهنی حاصل از آن در ارتباط است.این مسئله به خوبی رابطه این دو مفهوم(رفاه ذهنی و الگوهای مصرف) را نشان می دهد.
۲-۲-۴-۲- جورج زیمل(۱۸۵۸- ۱۹۱۸) [۴۲]
نظریه مصرف زیمل حول مفهوم «شهر» و پیامدهای مترتب بر شهرنشینی سامان یافته است. وی در اهمیت دادن به مفهوم شهر تا بدانجا پیش میرود که مینویسد «شهر مدرن یک هویت فضایی با نتایج جامعه‌شناختی نیست بلکه هویتی جامعهشناختی است که به نحو فضایی شکل گرفته است» (باکاک،۱۳۸۱: ۲۴). در واقع گمنامی حاصل از زندگی در کلانشهر و همچنین الزامات ساختاری ناشی از زندگی مدرن، فرد را به پیگیری و بسط مجموعهای از الگوهای مصرف جهت متمایز کردن خود سوق میدهد. او مشتاقانه به جستجوی شیوه‌هایی پرداخت که افراد به کمک آنها نمیگذارند زندگی مدرن آنان را در خود غرق کند. بدینگونه جمله آغازین مقاله «کلانشهر و حیات ذهنی» زیمل در نگرانی بابت سرنوشت فرد در برابر عقلانیشدن فزاینده جهان با نوشتههای وبر همنواست اما بدون به کار بردن تصویر بدبینانهای همچون انگاره قفس آهنین. (کیویستو،۱۳۷۸: ۱۷۷) «ژرفترین مسائل زندگی مدرن از تلاش فرد برای حفظ استقلال و فردیت در مقابل قدرتهای حاکم جامعه و در مقابل سنگینی میراث تاریخی و فرهنگ بیرونی و تکنیک زندگی ناشی میشود.» (همان )
به اعتقاد او فرد فقط از طریق بسط شدید فردگرایی که هدف آن دنبال کردن نهادهای منزلت و مد است، می‌تواند فشارهای زندگی مدرن را تحمل کند، این گونه مصرف کردن راهی برای اثبات خود و حفظ اقتدار فرد است.(فاضلی،۱۳۸۲: ۲۵)پس نوع الگوی مصرفی افراد در حفظ این اقتدار نقش بسزایی ایفا می کند که البته این اقتدار در نتیجه ارتباطی است که نوع الگوی مصرفی با ذهن افراد دارد. یعنی الگویی که افراد برای مصرف در زندگی انتخاب می کنند با رفاهی که از این مصرف در ذهن آنها حاصل می شود در ارتباط است.
۲-۲-۴-۳- کولین کمپل(۱۸۷۲- ۱۹۰۷)[۴۳]
کولین کمپل در کتاب ” اخلاق رمانتیک و روح مصرف گرایی مدرن” راهبردی پژوهشی شبیه به آنچه که وبر در اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری انجام داد، در پیش می گیرد.او سعی دارد نشان دهد که همانگونه که نوعی اخلاق پروتستانی پدید آمد و سرمایه داری را آفرید، نوعی اخلاق مصرف حاصل شده است که ماهیت مصرف سنتی و مصرف مدرن را از هم گسسته است. کمپل معتقد است که رمانتیسیسم قرن هجدهم نقش اساسی در پدید آمدن مصرف‌گرایی مدرن داشته است. ظهور اخلاق رمانتیک واکنشی بوده بر علیه غلبه فرهنگ عینی و دنیای مدرن بیرونی بر دنیای ذهنی فرد، حال در چنین دنیایی جنبش رمانتیک، خلاقیت شخصی را بزرگترین مشخصه انسان بودن میداند. در چنین دنیایی فرد نه از طریق کار سخت و حتی خود- چون پروتستانی واقعی – بلکه با در معرض احساسات قوی قرار گرفتن و بیان خود از طریق تجربه کردن لذت شکوفا میشود.به عقیده او همین تعهد رمانتیتیسم به تجربه کردن لذت، توجیهی فکری برای شیوه زندگی مصرف گرا شده است.جنبش رمانتیک و اخلاق متناسب با آن انگیزه ای برای مصرف فرهنگی مدرن ایجاد می کند؛ انگیزه برای آن نوع مصرفی که بر جنبه ادراک ذهنی آن بسیار تاکید شده است.به نظر کمپل همین جنبه ذهنی است که مصرف مدرن را از وجه سنتی آن متمایز می سازد.مصرف سنتی لذت مصرف اشیاء و انجام اعمال را در خود آن ها جستجو می کرد. اما اخلاق رمانتیک، لذت مصرف را در تجربه ذهنی آن دنبال می کند.برهمین اساس در مصرف گرایی مدرن، لذت خواستن اشیاء بیش از لذت داشتن آنها است و مصرف کردن چرخه ای بی انتها است زیرا تجربه مصرف کردن همواره از خیال مصرف عقب تر است.(فاضلی،۱۳۸۲: ۴۹-۵۰) بنابراین از نظر کمپل مصرف سنتی با رفاه عینی همراه بوده است، اما امروزه مصرف مدرن با رفاه ذهنی در ارتباط است.پس نوع الگوی مصرفی که افراد در زندگی خود انتخاب می کنند نیز با این تجربه ذهنی در ارتباط است.
۲-۲-۴-۴- پستمدرنیته[۴۴] و مصرف
«اگر پسامدرنیته معنایی داشته باشد، آن معنا، جامعه مصرفی است. اگر این موضع درست باشد، در واقع چیزهای بسیاری تغییر کردهاند، و به نظر میرسد که نتیجه آن وضع اجتماعی بیسابقه میباشد.» (لایون،۱۳۸۳: ۱۲۱) در واقع در بررسی ادبیات مربوط به رابطه پستمدرنیته و مصرف با دو نوع آثار مواجه هستیم گروهی که مصرفگرایی را به عنوان یکی از وجوه تشکیل دهنده دوران پستمدرن مطرح میکنند و متونی که تأثیر دوران پستمدرن را به عنوان دورانی جدید بر مصرف مطالعه میکنند. به نظر میرسد دیدگاه اول بهتر بتواند اهمیت مقوله مصرف را به عنوان یکی از وجوه تعیینکننده دوران جدید تبیین کند. کاستلز در جلد سوم «کتاب عصر اطلاعات» مینویسد: «جامعهای نو وقتی پدیدار میشود که شاهد دگرگونی ساختاری در روابط تولید، روابط قدرت و روابط تجربه باشیم.» (کاستلز ،۱۳۸۰: ۴۲۲) در واقع ما بر اساس هر سه مؤلفه شاهد این چنین وضعیتی هستیم. در مرحله نخست تحولات راهبردی رویدادها در عرصه تولید و در مقابل کاستیهای اقتصاد فوردی منجر به شکلگیری شیوه تولید انعطافپذیر موسوم به پسافوردیسم گردید. شیوهای که ماهیت و سرشت مصرف را تغییر داد. از مشخصههای این شیوه میتوان به سرعت بالای آن و تأکید بر تنوع و تفاوت در کالاهای ارائه شده و ظهور انواع و اقسام مدل و سبکها، بخشبندی بازار و ناهمگنی فزاینده اشاره کرد.
نکته دیگری که برای تحلیل ما ضروری به نظر میرسد این است که با انتقال از دنیای قبلی مصرف به دنیای بعدی، مصرفکننده از جایگاه خود در مراتب اجتماعی جدا میشود، یعنی کنشگر از نظام جدا میشود. ورود به دنیای مصرف بیش از هر تغییر اجتماعی دیگر، به معنای خروج از جامعه متجدد است . زیرا آنچه به بهترین نحو این جامعه را تعریف میکند این است که رفتارهای مصرفی کنشگران تابع پایگاههای ساختاری آنهاست. اما در تغییر و تحولات پدید آمده کنشگران قدرت بیشتری پیدا میکنند و عوامل ساختاربخش نظیر طبقه روز به روز اهمیت خود را در تعیین الگوهای مصرف از دست میدهند و مردم بر مبنای علائق و منافع فردی دست به انتخاب میزنند. (گیبنز و بوریمر:۱۳۸۴) بر این اساس آنچه در نتیجه این انتخاب در ذهن افراد حاصل می شود نیز اهمیت ویژه ای می یابد و ارتباط این انتخاب ها و رفاه ذهنی ناشی از آن به خوبی نمایان است.
۲-۲-۴-۵- پیر بوردیو(۱۹۳۰- ۲۰۰۲)[۴۵]
به نظر میرسد نظریه بوردیو چارچوب مناسبی برای تحلیل مسائل مربوط به مصرف باشد و این امر بیشتر از هر چیز شاید به خاطر بنیان نظری مستحکمی است که دارای مفاهیم روشن، پیشفرضها و گزارههای روشن و نیز تلاشهای خود بوردیو برای آزمون تجربی آنها باشد که در کتاب تمایز ( ۱۹۸۴ ) آنرا به خوبی نشان داده است و زمینه گستردهای را برای تحقیقات بعدی فراهم کرده است «در واقع یکی از چشم‌اندازهای مبتنی بر رابطه عاملیت و ساختار که با چشمانداز گیدنز از بسیاری جهات قابل مقایسه و در عین حال بلند پروازانه میباشد، نظریه بوردیو است» ( ریتزر،۱۳۷۴: ۶۷۳) بوردیو چشماندازهایی همچون ساختارگرایی سوسور، لوی اشتراوس و مارکسیستهای ساختاری را به خاطر تاکید بیش از حد بر ساختارهای عینی و نادیده گرفتن فرآیندهایی که کنشگران از طریق آن جهان اجتماعی را میسازند و درک میکنند، مورد نقد قرار میدهد. از سوی دیگر نیز دیدگاههایی همچون پدیدارشناسی و کنش متقابل نمادین و… را به عنوان رویکردهای ذهنیت‌گرایانه به شمار میآورد که تنها به نحوه ادراک و برساختن جهان از سوی کنشگران توجه دارند و ساختارهای اجتماعیای را که فرآیندهای تفسیری در آن شکل میگیرد مورد بررسی قرار نمیدهند. بوردیو بر خلاف این دو دسته از نظریه پردازان، بر رابطه دیالکتیکی میان ساختارهای عینی و پدیدههای ذهنی تاکید میکند ( ریتزر،۱۳۷۴: ۶۷۳-۶۷۴):
«از یک سوی ساختارهای عینی قرار میگیرند که مبنای صورتهای ذهنی را تشکیل میدهند و الزامهای ساختاری را که بر کنشهای متقابل وارد میشوند، تعیین میکنند اما از سوی دیگر اگر کسی خواسته باشد تلاشهای روزانه فردی و جمعی را که در جهت تغییر یا حفظ این ساختارها عمل میکنند بررسی کند، باید این صورتهای ذهنی را در نظر گیرد.» (ریتزر،۱۳۷۴: ۶۷۴) این رویکرد به بوردیو امکان میدهد از دوگانهانگاریهای نظریه ساختارگرایی – فرهنگگرایی یا عینیت و ذهنیت اجتناب ورزد، بدین معنا که ساختار یا عین بر فرهنگ یا ذهن ارجح باشد.
فرهنگ و منابع فرهنگی در تفکر بوردیو هم هدف و هم وسیله مبارزه طبقاتی به شمار میآید. همچنین پیامد این رویکرد آن است که در تمایزات اجتماعی در دوران موسوم به مدرنیته اخیر بیش از پیش از طریق صور فرهنگی بیان میشود، این امر را میتوان به دو عامل در رویکرد بوردیو نسبت داد. اول اینکه از دید او در دوران جدید، مصرف به عنوان متغیری مستقل، نقش اساسی را در شکل دادن و تعیین جایگاه افراد در نظام قشربندی و نیز هویتیابی افراد ایفا میکند. این امر به منزله گسستی از مارکسیسم تلقی میشود بدین معنی که طبقه بر پایه چیزی فراتر از رابطه با تولید در فضای اقتصادی شکل میگیرد یعنی تعریف آن بر پایه جایگاهها و عاداتی که در فضای مصرف فعلیت یافتهاند . بنابراین مصرف را باید همچون دستهای از اعمال اجتماعی و فرهنگی به عنوان راهی برای بیان ایجاد تمایزات بین گروههای اجتماعی دانست. (باکاک،۱۳۸۱: ۹۶) موضوع کلی وی در قبال مقوله مصرف با این عبارت از کتاب «تمایز» معلوم میگردد که «اقتصاد جدید طالب دنیای اجتماعیای است که در آن مردم به همان اندازه که بر اساس ظرفیتشان در تولید ارزیابی میشوند، بر حسب ظرفیتشان در مصرف نیز ارزیابی خواهند شد.» (فاضلی،۱۳۸۲: ۴۳) بوردیو میخواست مفهوم منزلت اجتماعی و استفادهای که گروههای منزلتی از الگوهای خاص مصرف به مثابه راهی برای مجزا کردن روشهای زندگیشان از دیگران را میکنند با این ایده ترکیب کند که مصرف متضمن نشانهها، نمادها، ایدهها، ارزشها و دلالتهای فرهنگی است.(باکاک،۱۳۸۱: ۹۶-۹۷)
بوردیو شبکهای از مفاهیم را به کار میگیرد که با توضیح آنها میتوان طرحی از نظریه وی را ارائه کرد؛ در نظریه بوردیو جامعه به عنوان فضایی اجتماعی شناخته میشود، که عرصه رقابتی شدید و بیپایان است. در جریان این رقابتها، تفاوتهایی نمایان میگردد که ماده و چارچوب لازم برای هستی اجتماعی را فراهم میآورد. (استونز: ۱۳۸۱). فضای اجتماعی خود به فضاهای خرد بیشماری تجزیه میشود که میتوان آنها را میدان نامید.
بنابر تعریف بوردیو یک میدان «عرصهای اجتماعی است که مبارزهها یا تکاپوها بر سر منابع و منافع معین و دسترسی به آنها در آن صورت میپذیرد. میدانها با اقلامی تعریف و مشخص میشوند که محل منازعه و مبارزه هستند. کالاهای فرهنگی ( سبک زندگی )، مسکن، تمایز و تشخص فرهنگی ( تحصیل )، اشتغال و … یا هر چیز دیگری و ممکن است به درجات متفاوتی خاص و انضمامی باشند.» ( جنکینز،۱۳۸۵: ۱۳۵ ). بوردیو در مورد میدان به گونهای رابطهای میاندیشد تا به شیوهای ساختاری؛ زمینه [میدان] شبکهای از روابط است که میان جایگاههای عینی درون زمینه [میدان] وجود دارد. (ریتزر: ۱۳۷۹) ویژگی خاص هر میدان را میتوان بر اساس منطق و استراتژیهایی که در میدان اعمال میشود، درک کرد. منازعه برای کسب پایگاه در درون میدان ویژگی اصلی آن بشمار میآید.آنچه که به میدان معنا میدهد سرمایه است و حجم و ترکیب انواع سرمایه جایگاه فرد در سلسله مراتب میدان را تعیین میکند. این سرمایهها را میتوان به چهار مقوله تفکیک کرد: سرمایه اقتصادی، سرمایه اجتماعی (انواع گوناگون ارتباط ارزشمند با دیگران مهم)، سرمایه فرهنگی (انواع و اقسام معرفت مشروع) و سرمایه نمادین (پرستیژ و افتخار اجتماعی). ( جنکینز،۱۳۸۵: ۱۳۶ )
منش[۴۶] مفهوم مرکزی دیگری در تفکر بوردیو است؛ این مفهوم با بار نظری قابل ملاحظهای که دارد، توامان با مفهوم میدان گره خورده است. «این کلمه از نظر لفظی یک واژه لاتین است که حاکی از وضعیت، حالت یا ریخت ظاهری خصوصا در ارتباط با بدن معمول شده است.» (جنکینز، ۱۳۸۵:۱۲۱) این مفهوم به «بوردیو» امکان میدهد تا از مخمصه گزینش میان ذهنیتگرایی و عینیتگرایی وارهد و «تحت عنوان فلسفه ذهن، عوامل انسانی را در نظر گیرد و تحت عنوان فلسفه ساختار، تاثیرهایی را که ساختار بر عوامل انسانی و از این طریق میگذارد نشان دهد.» (ریتز: ۱۳۷۹ ) بوردیو برخی از معانی اصلی این مفهوم را که به رابطه بدن و ریختار مربوط میشوند، حفظ میکند. میتوان ویژگی تجسم یافتن ریختار را در استفاده بوردیو از واژه « سلوک » دید. «این واژه که در اصل یونانی است و معنایی تقریبا شبیه به واژه لاتین « ریختار » دارد، در آثار بوردیو برای اشاره به طرز حرکت و سبک و سیاق «حرکت کردن» کنشگران: طرز ایستادن، راه رفتن، ادا و اطوارها و … بکار میرود.» ( جنکینز،۱۳۸۵: ۱۲۲ ).
هر چند عمل، بنا به تلقی بوردیو از دنیای اجتماعی، در اغلب موارد بدون تعهد آگاهانه به اجرا در میآید اما بدون قصد و هدف نیز انجام نمیپذیرد. این راهی است که از طریق آن بوردیو رویگردانیاش از ساختارگرایی یعنی چرخش نظری از قواعد به استراتژیها را نشان میدهد. مفهوم استراتژی‌پردازی به عنوان بدیلی برای این فکر که رفتار تحت هدایت قواعد است، حلقه اتصال مهمی بین مفاهیم عمل، ریختار و میدان محسوب میشود. (جنکینز، ۱۳۸۵: ۱۳۳)
علاقه دیگری که در کارهای بوردیو پیگیری میشود همانا علاقه او به مبارزه و رقابت بر سر منزلت است. این امر با به کارگیری استراتژی تمایز در طیف وسیعی از حوزه‌ها و امکانات عرصه زندگی اجتماعی و برای کسب منزلت و به اتکای انواع گوناگون سرمایه پی گرفته میشود. در اینجا «منزلت اجتماعی شامل اعمالی است که تمایزها و تفاوتهای فرهنگی را که ویژگی حیاتی همه قشربندیهای اجتماعی هستند، برجسته میسازد و نمایش میدهد. یعنی به مثابه کلیت اعمالی فرهنگی همچون لباس پوشیدن، سخن گفتن و حالات بدنی». (جنکینز،۱۳۸۵: ۱۹۷) در این میان سلیقه به عنوان نوعی عمل، ظرفیت و تواناییی است که افراد اشیاء و اعمال را به صورت نمادین به عنوان ترجیحات متمایز کننده بکار میبرند. از دیگر کارکردهای سلیقه این است که به افراد درکی از جایگاهشان در نظام اجتماعی را میدهد و همچنین کسانی‌که ترجیحهای مشابه دارند را به هم نزدیک ساخته و این افراد را از کسان دیگری که سلیقههای متفاوت با آنها دارند، متمایز میسازد. بدین ترتیب الگوهای مصرف برای گروه ها شکل می گیرند. به شکلی که فرد می تواند از الگویی که به ترجیح های او نزدیکتر است استفاده کند. در نتیجه افراد از طریق کاربرد سلیقه امور را طبقهبندی میکنند و در این فرآیند خود را نیز طبقهبندی مینمایند.
بوردیو در ارتباط با مقوله مصرف تحلیل پیچیدهتری نسبت به وبلن و زیمل ارائه میکند. به این معنا که هدفش تنها نشان دادن این مساله نیست که گروه‌های اجتماعی مختلف به شیوههای متفاوت مصرف میکنند بلکه میخواهد نشان دهد که گروههای فرادست و گروههای فرودست درگیر مبارزهای بی پایان و نمادین برای تثبیت هویت و موقعیت اجتماعی خود هستند. بنابراین می توان نتیجه گرفت که از نظر بوردیو نوع الگوی مصرفی که افراد با توجه به سلیقه و ترجیحات خود انتخاب می کنند با رفاه ذهنی حاصل از این انتخاب در ارتباط است.
۲-۲-۴-۶ الگویی بودن[۴۷] شیوه‌ی مصرف
نگاهی به مطالعات انجام شده در مورد شیوه‌های مصرف این نظر را تقویت می‌کند که شیوه‌ی مصرف، یک طریقه‌ی مصرف الگویی و مدل‌واره است. الگویی بودن شیوه‌ی مصرف به این معناست که انتخاب کالاهای مصرفی مادی و فرهنگی اگرچه یک انتخاب شخصی است و فرد مستقیماً و با اراده و خواست خود در میان کالاهای مصرفی و با توجه به درآمد و امکانات مالی، قدرت خرید، قیمت کالا، ذوق و سلیقه و علائق‌اش و نیز ارزش‌هایی که به آن‌ها اتکاء و باور دارد دست به انتخاب می‌زند اما از آن‌جا که “انتخاب شخصی” تحت‌تأثیر عوامل و متغیرهای اجتماعی‌ای چون متغیرهای اجتماعی -دموگرافیک (سن، جنس، محل تولد، نوع شغل و…) و متغیرهای سبک زندگی، پایگاه اجتماعی، طبقه‌ی اجتماعی، قشربندی اجتماعی و سایر متغیرهای اجتماعی مرتبط بر شیوه‌ی تفکر، احساس و رفتار فرد است.بنابراین انتخاب‌های شخصی وجه اجتماعی-فرهنگی پیدا می‌کنند و در یک جامعه و متن یک فرهنگ، انتخاب‌های شخصی مدل‌واره و الگویی می‌شوند. در یک جامعه انواعی از الگوهای مصرف که جنبه‌ای اجتماعی دارند نه فردی، وجود دارند و تغییرات در الگوهای مصرف تابعی از تغییرات در عوامل شکل‌دهنده و ابقاءکننده‌ی الگوهای مصرف در آن جامعه است. در نتیجه این فرض جدی می‌نماید که “در یک جامعه‌ی آماری معین و در داخل افراد متعلق به یک قشر اجتماعی و پایگاه اجتماعی معین، تنها چند نوع الگوی مصرف وجود دارد و همه انتخاب‌های شخصی کالاهای مصرفی مادی و فرهنگی در تبعیت و تحت‌تأثیر الگوهای مصرف غالب بر آن جامعه‌ی آماری معین صورت می‌گیرند”.از آن‌جا که میان انتخاب‌های شخصی افراد متعلق به یک جامعه‌ی آماری معین شباهت‌ها و تفاوت‌ها معنادار است، در نتیجه این نظر را که شیوه‌ی مصرف کالاها الگویی است تقویت می‌کند و ما را به سوی یک طیف بندی از این الگو ها سوق می دهد که در این پژوهش سعی شده است از ۳ طیف الگوی مصرف سنتی، مدرن و ترکیبی استفاده شود که افراد درآن بر اساس نمراتی که از سه شاخص مدیریت بدن،مصرف کالاهای فرهنگی و گذران اوقات فراغ کسب می نمایند در آنها قرار می گیرند.
۲-۳- تلخیص نظریات مربوط به متغیرهای رفاه ذهنی والگوهای مصرف
با توجه به مطالب بیان شده در مبانی نظری، تمامی نظریات مطرح شده در ارتباط با متغیرهای رفاه ذهنی و الگوهای مصرف را در جدول زیر خلاصه نمودیم.اما قبل از آن از بین نظریات موجود ، نظریاتی را که محقق برای تدوین چارچوب نظری خود انتخاب نموده و نظریاتی را که به دلایلی که مطرح خواهد شد کنار گذاشته شده در زیر بیان می کنیم:
محقق برای بررسی رفاه ذهنی در این تحقیق دیدگاه فیتزپتریک را انتخاب کرده است. علت این انتخاب محقق به این دلیل است که فیتزپتریک هفت شاخص(شادکامی، استحقاق، امنیت، ترجیحات ، نیاز ، مقایسه نسبی و رهایی)، را برای درک بهتر احساس رفاه مطرح می کند که برای سنجش بعد ذهنی رفاه می توان این هفت شاخص را با استفاده از نظریات جامعه شناسی و روانشناسی تبیین کرد، این در حالی است که سایر نظریه پردازان این حوزه تنها به یک یا چند بعد اکتفا نموده اند.اما ما با استفاده از این هفت شاخص می توانیم متغیر رفاه ذهنی را جامع تر مورد بررسی قرار دهیم.
علت کنار گذاشته شدن سایر نظریات را به طور خلاصه در زیر شرح می دهیم:
برونی و پورتا در این رویکرد منظور از رفاه ذهنی، خوشحال بودن است(توجه به یک بعد)
دینر در دیدگاه خود به دو جنبه شناختی و عاطفی از رفاه ذهنی بسنده کرده است( این محدودیت کفاف کار را نمی دهد).
زاف این دیدگاه دو سطح فردی و اجتماعی را با دو بعد عینی و ذهنی بررسی کرده است.(بعد عینی آن بکار ما نمی آید و بعد ذهنی نیز تنها به رضایت از زندگی اکتفا نموده است).
توماس این دیدگاه به مطالعه فرد از جهان مادی می پردازد.(امور ذهنی را به طور کلی بررسی می نماید).
پدیدار شناسان این دیدگاه رفاه ذهنی را در زندگی روزمره افراد و به صورت خرد بررسی می نماید.
گویلن، سین و همکارانش این دیدگاه رفاه ذهنی را محدود به قضاوت شناختی از رضایت از زندگی و تجربه شخص از احساسات خوشایند و ناخوشایند محدود می کند.
راسل او رفاه ذهنی را در بعد رفاه احساسی مد نظر قرار می دهد و این در حالی است که این مسئله مد نظر محقق نبوده است.
همچنین برای بررسی الگوهای مصرف دیدگاه پیر بوردیو انتخاب شده است. چرا که هدف بوردیو تنها نشان دادن این مساله نیست که گروه‌های اجتماعی مختلف به شیوههای متفاوت مصرف می کنند، بلکه میخواهد نشان دهد که گروههای فرادست و گروههای فرودست درگیر مبارزهای بی پایان و نمادین برای تثبیت هویت و موقعیت اجتماعی خود هستند. بنابراین می توان گفت بوردیو به احساسی که در ذهن افراد پس از مصرف شکل می گیرد توجه کرده است. چرا که این احساس منجر به ارزیابی فرد از زندگی خود می شود و در نهایت در ایجاد رفاه ذهنی موثر است. بنابراین این را هم می توان پذیرفت که نظریه بوردیو در بین نظریات مصرف بسیار کاراتر می باشد. چرا که او به رابطه دیالکتیکی میان ساختارهای عینی و پدیده های ذهنی می پردازد.(یعنی هم بعد عینی را و هم بعد ذهنی را مورد مطالعه قرار می دهد) و این دقیقا همان عاملی است که محقق در این تحقیق به آن نیازمند است.
علت کنار گذاشته شدن سایر نظریات را به طور خلاصه در زیر شرح می دهیم:

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.