پایان نامه با کلمات کلیدی ظاهر و باطن، عشق و محبت، آرامش خاطر

No Comments

صوفیان، به طرق مختلف به توصیف مراحلی که آدمی را به خدا می رساند پرداخته اند. بعضی از صوفیان متأخر، تعدادی از احوال را در زمر? مقامات دانسته اند، بدلیل اینکه این احوالات می توانند تداوم یابند. “بسا که یک امر، برای سالکی حال است و برای دیگری مقام. از اینجاست که خوف و رجا یا محبت و یقین را بعضی از مشایخ از احوال شمرده و برخی، از مقامات، و البته هریک در جای خود درست است”(زرین کوب، 1389: 32).
اجزا و ارکان سیر نفس به سوی خداوند، بیشتر از حدودی است که بتوان در چارچوبی معین و منظم هم? آنها را گنجانید. تمام این تدابیر و زمانبندی ها، در واقع می توانند به سیر نفس کمک کنند و سالک باید در طی راه سلوک، هم? مقامات و احوال را بگذراند. با همه این اوصاف، مقامات عرفانی مشتمل بر 7 مورد است که عبارتند از: توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توکل و رضا. از این مقامات به هفت نبی12 (انبیاء سبعه) و هفت شهر عشق13 و هفت دریا14 نیز تعبیر شده است.
انواع مقامات عرفانی
6-1 توبه
در شریعت، توبه به معنای درک معاصی، ندامت و تمایل به عدم تکرار گناه است اما در تصوف عبارت است از: “اراد? دوری کردن از روشی ظاهری نسبت به شریعت و وقف کوشش خود به تکمیل صفات معنوی و جسمانی، آغاز سلوک و نخستین مقام است. از این رو برای صوفیه، تفکر دربار? گناهان خویش و یا ابراز ندامت در این مرحله اشتباه است، زیرا اعتراف به واقعی بودن معاصی خود، اعتراف به واقعی بودن شخصیت خویش است، در حالی که واقعیتی جز خدا وجود ندارد”(اردواردویچ، 1387: 41).
نشان توبه از من کمترک جوی که امروزم هوای جوی و باغ است
(غزل135)
6-2 ورع
از هر طعامی نمی خورند و از هر لباسی نمی پوشند و با هرکسی نمی نشینند و جز صحبت حق تعالی نمیگزینند. “مهمترین ویژگی این مقام، دقت بسیار در تمایز و تشخیص حلال از حرام در آن است که دومین منزلگاه صوفیان است”(همان:41).
بنای زهد و بنیاد ورع را خلل بسیار شد گو همچنان باش
(غزل432)
6-3 زهد
از همه دنیا لباسی دارند به صدپاره از کرباس و گلیم و نمد پاره. آن لباس به نزد ایشان هزار باره بهتر است از سقلاطون و مقراضی. “در مقام سوم، تنوع و گوناگونی امکان پذیر است و می توان از گناه، از هرگونه مازاد، از هرچه که باعث دوری از خدا می شود و از هر چیز گذرا، پرهیز و خودداری کرد”(همان:41)
دل که با معصیت قرار گرفت اثرِ زهدِ کم عیار من است
(غزل56)
6-4 فقر
چهارمین مرحله از مقامات عرفانی فقر است که در آغاز عبارت بود از محکوم کردن داوطلبان? خویش به نیاز، نذر به تکدی و روی گردانیدن از نعمات دنیا که همچون معلول، از خودداری و پرهیز ناشی می شود. “در پرتو عبارت(الفقر فخری) که به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منسوب داشته اند، مفهوم فقر، نه تنها به معنای تنگدستی مادی، بلکه به عنوان اعتراف به فقر خویش در برابر خدا، یعنی اعتراف به نداشتن هیچ چیز از خود که از خدا ناشی نشده باشد و از جمله حالت روانی نیز هست”(همان: 41)
گلیم فقر من از اطلس زمانه به است کجا برم قصبی را که بوی دود آید
(غزل241)

6-5 صبر
اگر بلای کونین را بر ایشان گمارند، اندر آن آه نکنند و اگر محبت عالمیان بر ایشان فرود آید، جز در کوی صبر راه نکنند. “پذیرفتن مطیعان? هرچه که پذیرفتن آن دشوار است. طبق گفت? جنید: بردباری یعنی چشیدن تلخیها بدون ابراز عدم رضایت. صبر در عالی ترین مرحل? تجلی خود، به بی تفاوتی و پذیرش یکسان عطایا و سختیها با آرامش خاطر، می رسد. در اینجا شباهت بزرگ این مفهوم با مفهوم استواری یونان باستان بچشم می خورد”(همان: 42)
عشق تو از ما چه بی مقدار بود ما و کنج صبر تا تقدیر چیست
(غزل91)
6-6 توکل
نه از خلق چیزی می خواهند و نه از روی حق. او را از بهر او پرستند و سؤال و گفتاری در میان نیست. لاجرم پادشاه عالم به وقت نیاز، ایشان را به آرزو می رساند. “در این مرحله، انسان هرگونه تلاش و کوشش را برای فردا از خود سلب می کند و به لحظه ای که در آن بسر می برد، قناعت می ورزد و امیدوار است که خداوند فردا نیز مانند امروز به او توجه خواهد داشت. بنابراین توکل یعنی امید بستن به خدا، وابسته نمودن تصور زندگی با روز واحد و ساقط کردن هرگونه کوششی برای فرداست”(همان:42)
من بنده حسن زان رو پیشِ درت افتادم امّید شکَر دارم وقت است کرَم بخشی
(غزل796)
6-7 رضا
اگر خداوند ایشان را برهنه دارد، خشنود باشند و اگر ایشان را گرسنه دارد، خشنود باشند و هرگز در کوی اختیار منزل نمی کنند. “هفتمین منزلگاه صوفیان حالتی است که انسان نه تنها بدون چون و چرا هر ضرب? تقدیر را تحمل می کند بلکه حتی قادر به تفکر دربار? ناکامی و تلخکامی هم نیست. او برای خود مقصدی برگزیده است و این مقصد والا تا بدان پایه او را در خود فروگرفته که هیچ حقیقت دیگری که دورادورش را فراگرفته است، برایش واقعیتی ندارد و آن را همچون آنچه شایسته و درخور توجه نیست، می انگارد”(همان: 43-42)
همچون حسین خسته تن ای پادشاه ذوالمنن چشم رضا نه بر حسن حق علی مرتضا
(غزل1)

  پایان نامه با کلمات کلیدیوحدت وجود

فصل هفتم:
احوال
در غزلیات امیرحسن

مقدمه
حال، موهبتی است الهی که هم به سالک نوپای دست دهد و هم به صوفی پیشرو که به برترین مقام رسیده است. گاهی حال می تواند به کسی موهبت شود که هنوز پای در سلوک ننهاده ولی از نظر معنوی خود را در معرض پذیرش عنایت ملکوتی قرار داده است. “حال عبارت است از عطوفتی که از سوی پروردگار نازل گردیده و ناپدیدشدن آن نیز همانند پدیدار شدنش
آنی است”(ادواردویچ، 1387ش: 43).
برکت الهی با چنان قدرت و شدتی در شریان عالم جاری است که گاه حتی غیر سالکان را نیز بهره مند میسازد. احساس بسط و شادمانی که جان آدمی در دیدن سیمایی زیبا یا استماع نغمه ای دلنشین تجربه میکند، به شیوهای خاص تأثیر احساس قبض آمیز فضای کیهانی را برجان آدمی خنثی می کند و از پیش، سالکان را به حال عرفانی نوید می دهد. از اینرو هم در زبان عربی و هم در زبان فارسی، اصطلاح “حال”، شمولی وسیع تر از تعاریف خاص و دقیق تصوف دارد و تجربه های غیرمعمول و در عین حال مثبت نفس را که برای لحظه ای فرد را از محدوده های روحی معمولش فراتر می برد، دربر می گیرد. اما این معنای دوم حال، خود، آشکارکنند? وجود شبکه ارتباطی عمیقی است که برجان عموم آدمیان، حتی برجان کسانی که آگاهانه به سلوکی سر نسپرده اند، تنیده شده است تا اینکه خود را به برکتی بسپارند که درون کیهان و بیش از آن در عالم غیب جاری است و تا زمانی که فرد در مرتب? انسانی است، قابل دستیابی وی است.
انواع احوال
نظر به اینکه حال موهبتی الهی است، می تواند به صورت ها و رنگ های مختلف درآید. بنابراین انواع آن را نمیتوان برشمرد و یقیناً مراتب مذکور، احوال اساسی و مشهور هستند که عبارتند از:
7-1 محبت
در تمام عالم هستی، دوستی و محبت شان با یکی است. زیرا که ظاهر و باطنشان با یکی است. تن هایشان از شوق می گدازد و دل هایشان در حضرت حق می نازد. نه اندیش? فرزند دارند و نه از آنِ عیال و نه اندیش? دنیا دارند و نه از آنِ مال. “محبت، موج عشق آتشین به خداست که بخشند? هم? نعمات است”(ادواردویچ، 1387: 43).
گر حرفی از کتاب محبت گرفته ای خط کش به هر دو عالم بر حکم این کتیب
(غزل48)

  منابع پایان نامه دربارهایمنی، شیر، غذایی، کنترلی

7-2 شوق
آنان را در دنیا نمی یابند، در گورستان نمی یابند، در قیامت نمی یابند، بر صراط نمی یابند، بلکه در محضر صمدیّت هستند. آنجا که ایشان باشند، حق باشد و ایشان. “شوق، پدیده ای همتای عشق است که در ویژگی و شدت با عشق تفاوت دارد”(همان: 43)
روزی اگرت بر سر خاکی گذر افتد از شوق تو بر خود بدرد مرده کفن را
(غزل45)
7-3 قرب
اگر گویند بارخدایا هم? اهل کفر و طغیان و هم? شرک و عصیان را در کار ما کن. پادشاه عالم گفتار ایشان رد نکند.
قرب و لقا که مشرب اهل سعادتست جستن به سعی نیست که کار ارادتست
(غزل182)
7-4 فنا
نفس خویش را در بوته فنا بگذارند و از هرچه مادون اوست، فنا شوند. زبانشان حدیث دنیا نگوید، جز نام او بر زبان ایشان نرود. تن هایشان جز به طاعت نجنبد و سرهایشان جز به حضرت او جولان نکند.
چون خواست بود روز فراق تو عاقبت ای کاچ کاین بقای دو روزه فنا شدی
(غزل749)

7-5 بقا
اگر به راست و چپ نگرند، حق را ببینند. در هم? حال او را ببینند. باقی گردند به بقای او و راضی گردند به قضای او و شادی کنند به فضل و عطای او.
دل من جز ترا نمی خواهد بی بقایت بقا نمی خواهد
(غزل226)
7-6 خوف
“چیره شدن ترس و دهشت، درک و آگاهی بر گناهکار بودن خود و اینکه انسان قادر نیست حتی به انداز? ناچیزی نیز وظایف خود را در برابر خدا انجام دهد”(ادواردویچ، 1387: 43).
دلم بسیار می خواهد که در زلفینش جا سازد درین خوف و رجا مویی شده ست اما نمی گنجد
(غزل289)
7-7 مشاهده
“حالتی است که انسان نه تنها نزدیکی پروردگار را حس می کند، بلکه چنان می نماید که او را میبیند”(همان:43).
طاقتِ دیدنِ رخ تو کِراست؟ منِ مسکین شنیده حیرانم
(غزل579)
7-8 یقین
“بالاترین درج? درک واقعی بودن دنیای معنوی بدون هیچگونه تزلزل”(همان:44)
دل این قیام ترا در گمان همی دانست گمان نبود یقین بود من ندانستم
(غزل466)

فصل هشتم:
اصطلاحات عرفانی
در غزلیات امیرحسن

ابد
“ابد در لغت به معنای همیشگی و در اصطلاح به زمان نامتناهی گویند. در نزد اهل تصوف، ابد و ازل، از صفات و ویژگیهای حق تعالی است. فرق ابد و ازل در آن است که ازل را آغازی نیست و ابد را پایان”. بیت:
هر دبیری که خطّ خوب تو دید تا ابد دست در قلم نزند
(غزل302)
اصطلاح ابد در دیوان غزلیات امیرحسن، 4 بار آمده است.
ابر
“حجاب دل را گویند که از ظلمت افعال نفسانی و ملکات روحانی باشد و مانع مشاهده آفتاب تجلی اسمایی و ذاتی گردد و در هر مرتبه از مراتب وجود دارد”(ادواردویچ، 1387: 166). بیت:
ابر مظلّه کنان، بر سر باغ آمده تا که ببیند فلک سای? بالای سرو
(غزل651)
این اصطلاح، 30 بار در دیوان غزلیات شاعر تکرار گردیده است.
ابرو
“انحراف سالک را گویند از صراط مستقیم شریعت و طریقت که موجب سقوط درجات و حاجب کمالات او گردد”(ادواردویچ، 1387: 166). امیرحسن می گوید:
ز ابرو کمان پرداختی، ما را خدنگی ساختی از خویش دور انداختی ای ترک دورانداز من
(غزل621)
کلمه ابرو، 58 مرتبه در دیوان شاعر ذکر شده است.
اجابت
“عهد و پیمان بنده است با حق”. بیت:
گر اجابت کنی دعای کسی من شب و روز در دعای توام
(غزل462)
کلمه اجابت، 2 بار عهد و پیمان بنده با حضرت حق را یادآوری می کند.
احسان
“کمال عبودیت و پرستش آفریدگار است چنانکه گویا او را می نگری. و بر سه درجه است: اول: احسان در قصد یعنی پاکیزه نمودن قصد از روی علم، استوار ساختن قصد از روی عزم و تصفیه کردن قصد از روی حال. دوم: احسان در احوال. یعنی آنکه احوال را پاسبانی کنی از روی غیرت و احوال را بپوشانی از روی هنرمندی و احوال را درست کنی از روی تحقیق. سوم: احسان در وقت ا
ست یعنی مشاهده را تا ابد فرو نگذاری و همت را یک لحظه فرو نگذاری و هجرت خویش را به سوی حق، سرمد سازی”(انصاری، 1389: 160). بیت:
بنده حسن چه بنوشت، اوصاف حُسن رویت بخت از طریق احسان، کردش هزار تحسین
(غزل605)
احسان در این بیت از نوع احسان در وقت می باشد یک آن از نوشتن اوصاف حسن روی حق فروگذاری نکرده است. ذکر کلم? احسان در این دیوان، 2 بار می باشد.
اشارت
“خبر دادن از مراد است بدون عبارات و الفاظ”. بیت:
گر گلی ما را بشارت ده که گلزارت کجاست ور بهشتی هم اشارت کن که رضوان تو کیست
(غزل74)
این کلمه، 5 بار در دیوان غزلیات شاعر تکرار شده است.
اشتیاق
“نهایت تمایل دل را گویند به میل اصلی بسوی مبدأ اولی و این شوق را مراتب مختلفی است”(ادواردویچ، 1387: 170). بیت:
جز من که دید اینکه بلای فراق چیست آسوده حال را چه خبر کاشتیاق چیست
(غزل174)
7 بیت از دیوان غزلیات امیرحسن، در مورد واژ? اشتیاق بحث می نماید.
افسانه
“ملاحظ? اعمال گذشته را گویند در حینی که توجه به تکمیل نفس در خاطر امکان پذیر شده باشد”(ادواردویچ، 1387: 171).
جانِ شیرین در پی جانان بده فرهاد وار گر فسانه می شوی یارا چنان افسانه شو
(غزل666)
کلمه افسانه، 11بار ذکر شده است.
افسوس
“تأسف سالک را گویند بر فوت اوقات و عزم تدارک مافات”(ادواردویچ، 1387: 171). امیرحسن می گوید:
دلم ببردی و ننواختی هزار افسوس چنان که دلبری ایی هست دلنوازی نیست
(غزل127)
این اصطلاح، 4بار ذکر شده است.
اندوه
“حیرت سالک در کاری که سبب وجدان و فقدان آن پیش او مجهول باشد”(ادواردویچ، 1387: 173). بیت:
باز عشق دوست نو کرد اندُه دیرینه را باز داغ نو نهاد اندوه عشقش سینه را
(غزل35)
این واژه، 13 بار تکرار شده است.
آب حیات
“در اصطلاح صوفیان، به صورت آب زندگی یا آب زندگانی و آب حیوان و آب خضر هم آمده است. آبی است که به گمان قدما در ظلمات که در انتهای مسکون جای دارد جاریست و هرکس از آن بنوشد، زندگی جاوید پیدا می کند. در اساطیر آمده است که ذوالقرنین برای یافتن آن چشمه به ظلمات رفت اما نتوانست بدان دست یابد، اما خضر پیامبر که همراهش بود، آن چشمه را یافت و از آبش نوشید و عمر جاودان یافت. کنایه از چشم? عشق و محبت است”(گوهرین، 1367، ج1: 4-3). بیت:
لعلت از کان است یا خود از نبات خطّ تو خضرست یا آب حیات
(غزل104)
کلمه آب حیات، 10 مرتبه ذکر گردیده است.
آب حیوان
“در اصطلاح عرفا، تابش انوار و تجلیات الهی را می گویند”. بیت:
جانم از خاک در تو آب حیوان یافتست آنکه هست اسکندر ثانی، که می گوید که نیست؟
(غزل54)
این اصطلاح، 11بار تکرار شده است.
آزادی
“خلاصی عارف از تمامی قیود جمیع ماسوی الله تا حد صفات و افعال و آثار”(ادواردویچ،1387: 168). بیت:
وگر آزادگان را بنده سازی هم به جانِ تو که اول من زآزادی خود آزاد می آیم
(غزل549)
این کلمه، 2 بار عنوان شده است.
آشنایی
“تعلق عنایات اولی و رابط? رحمت ازلیه را گویند که به هم? موجودات پیوسته است”(ادواردویچ، 1387: 170). امیرحسن چنین می سراید:
خوش آن خاطر که با دل آشنایی خوش آن خانه که در وی میهمانی
(غزل771)
اصطلاح آشنایی، 13 بار ذکر شده است.
آغوش
“دریافت

دیدگاهتان را بنویسید