پایان نامه با کلمات کلیدی حُسن و جمال

No Comments
دانلود پایان نامه

که جایگاه واقعی خداوند است، سالک می تواند طی طریق نموده و در حقیقت، سیر و سلوک بواسط? وجود این اصطلاح، معنا پیدا می کند و در یک جمله می توان گفت که این واژه، نقط? کلیدی عرفان است.
دَم
“نفخ? الهی است که تعبیر به نفس الرحمان می شود”(ادواردویچ، 1387: 197). بیت:
در پیش او هفت آسمان، سر بر زمین در هر زمان دل را غمش دارالامان، جان را دمش دارالشفا
(غزل46)
این واژه، 49 بار در این دیوان، یادآور نفخ? الهی می شود.
دهان
“صفت متکلمی را گویند بر وجهی که تقدیس و تنزیه از فهم و وهم انسانی پدید آید و چون به کوچکی و ذره و نقطه تعبیر کنند، دقایق و اسرار کلام مراد است که مقید به طریق تشبیه است”(ادواردویچ، 1387: 197). بیت:
از دهان او که دور است این لب و دندان من پسته می خواهم به دندان می گزد عناب را
(غزل9)
کلمه دهان، 39 بار ذکر شده است.
دیر
“عالم ناسوت و هیکل انسانی را گویند”(ادواردویچ،1387: 198). بیت:
دوست می دانیم پس کعبه چه باشد دیر چه ما قلندر پیشه ایم از کفر و ایمان فارغیم
(غزل469)
شاعر، 5 بار از این اصطلاح در غزلیاتش استفاده کرده است.

ذکر
“ذکر یعنی فراموش کردن غیر خدا و فراموش کردن خویشتن در ذکری که می شود، سپس فراموش کردن همین ذکری که انجام شده است و پس از آن فراموش کردن همه اذکار در ذکر حق. در حقیقت، خلاصی از غفلت و نسیان است و بر سه درجه است. درج? اول: ذکر ظاهر، نظیر دعا و ثنا گفتن. درج? دوم: ذکر خفی است، یعنی خلاصی یافتن از سستی و باقی ماندن است با مشاهده و درج? سوم: ذکرِ حقیقی است و آن مشاهد? ذکر حق است و خلاصی از مشاهد? ذکری که سالک می کند”(انصاری، 1389: 149). بیت:
نه خطا شد چون تو نزدیک منی ذکر غیری دور باشد از صواب
(غزل50)
مراد از ذکر در این بیت، درج? اول ذکر است که شامل دعا و ثنا گفتن می باشد. ذکر در غزلیات امیرحسن بیش از 11 بار بیان شده است.
ذوق
“اولین درجه شهود و ظهور حق است نزد سالک و این شهود بحسب قابلیت شاهد و مذاق و مشرب او دارای مراتب متفاوتی است، هرچه سالک صاف تر و بی آلایش تر، ادراک مشهود و شهد شهود، واضح تر و شیرین تر خواهد بود”(ادواردویچ، 1387: 199). طبق نظر خواجه عبدالله انصاری “بقای ذوق، بیشتر از وجد و روشنایی اش بیشتر از برق است”(انصاری، 1389: 209). بیت:
گویند سویِ باغ کش، ذوقِ مِی و میوه بچش بی او بهشتم نیست خَوش، دیدار خوش می آیدم
(غزل510)
مراد از ذوق، مزه و طعم وصال و وعد? دیدار با معشوق است. اصطلاح ذوق در غزلیات شاعر، بیش از 18 بار آمده است.
رجا
آرامش دل به نیکی و صدق و راستی وعده. چشم داشتن به خیر حق که صاحب خیر است. “رجا، امید است و یقین را دو پَر است: یکی ترس و دیگری امید، چه کسی می تواند که به یک پر بپرد؟ امید مَرکب خدمت است و زاد اجتهاد و عدت عبادت”(انصاری، 1389: 71). بیت:
ما همه در خوف و رجا مانده ایم حکم، تو کن صاحبِ فرمان تویی
(غزل705)
امید داشتن به رحمت پروردگار، مسیر سالک را هموار می کند. رجا در این بیت، به این مطلب اشاره دارد که ترس و امید دو بال یقین می باشند که تا عنایت خداوند نباشد، شامل حال کسی نمی شود. این واژه 6 بار ذکر شده است.
رخ
“مظهر حسن ذاتی و تجلیات جمالی را می گویند”(ادواردویچ، 1387: 199). بیت:
مه وقت گرفتن، رخ تو دید و همی گفت عرضه چه کنم پیش تو این روی سیه را
(غزل36)
این واژه، جزء واژگان پرکاربرد عرفانی در دیوان غزلیات امیرحسن می باشد که 189 بار ذکر شده است.
رخسار
“مظهر حسن ذاتی و تجلیات جمالی را می گویند”(ادواردویچ، 1387: 199). بیت:
اخترشناس ار بنگرد در نور رخسارت یکی پیش مه و خورشید تو پاره کند تقویم را
(غزل29)
این کلمه، 20 مرتبه در غزلیات شاعر تکرار شده است.
رَخش
“نفس ناطقه را گویند که محل بروز دقایق حُسن و جمال شده باشد”(ادواردویچ، 1387: 200). بیت:
وه که میدان فراخ یافته ای رخش را چابکانه برکش تنگ
(غزل444)
این واژه، 11 مرتبه در دیوان غزلیات شاعر بیان شده است.
رضا
شادی دل است به تلخی قضا. خارج شدن سالک از رضایت نفس است و وارد شدن به رضای حق. “رضا، توقف کردنِ صادقانه است جایی که خداوند، بنده را توقف داده و بنده التماس نکند که پیشتر یا پستر باشد و طلبِ مزید ننماید و تبدیل حال نخواهد. و آن برای خاصه از لوازم ابتدایی راهپیمایی است و برای عامّه از سخت ترین منازل”(انصاری، 1389: 110). بیت:
گر رضایت در مسلمان کشتن است کافر است آن کو رضای تو نجست
(غزل87)
در اینجا رضای خاصه مراد است و آن رضاست به آنچه قضای خداوند اقتضا دارد. بیش از 19 بار این اصطلاح در غزلیات شاعر بیان شده است.
رقص
“شادی و فرح روح را گویند”. بیت:
دوش عهدی شد که اندر رقص ما گردیم بیش مطربا یک صوت خوش برگو که ما خواهیم گشت
(غزل133)
این کلمه، 10 بار شادی روح عارف را در غزلیات شاعر یادآوری نموده است.
رنج
“ریاضت نفس و مخالفت دل را گویند با نفس که اجرای احکام طبیعت نماید و به هوا و هوس عمل کند”(ادواردویچ، 1387: 201). بیت:
تو بیا گر دلم رود گو رو رنج من از دل است، از جان نیست
(غزل112)
کلم? رنج، 11 مرتبه توسط شاعر، ریاضت نفس سالک را در این دیوان بیان نموده است.
رند
“کسی که جهت طلب شراب شهود در خرابات دل، از طاعات و عبادات بدنی در می گذرد”(ادواردویچ، 1387: 201). بیت:
ندانم حال رندان چیست زآن مِی که باری صوفیان زآن مِی خرابند
(غزل305)
این کلمه تنها 1 بار ذکر شده است.
روز
“تجلیات جمالی و تعینات کونیه را می گ
ویند”(ادواردویچ، 1387: 201). بیت:
هر روز کرده در همه آفاق گل فشان یک صبح ره نداده ازین سو نسیم را
(غزل4)
اصطلاح روز نیز جزء اصطلاحات عرفانی پراستفاده در دیوان غزلیات امیرحسن سجزی می باشد که 415 بار از این کلمه در ابیات استفاده شده است.
ریاضت
“ترک لذات نفس است و تهذیب اخلاق نفسانی و تبدیل صفات زشت و نکوهیده به حالات پسندیده”(سجادی، 1378: 422). بیت:
با رضای تو توان راه ریاضت رفتن ورنه هر تاری ازین خرق? ما زنّار است
(غزل120)
شاعر، تنها همین بیت را در مورد ریاضت سروده و مفهوم تحمل سختی و دشواری را در سیر و سلوک اراده کرده است. وی معتقد است سالک بدون تحمل سختی و تهذیب نفس، به مقامات بلند نمی رسد.
زلف
“در اصطلاح صوفیان کنایه از مرتب? امکانی از کلیات و جزییات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض است. در اصطلاح صوفیه آمده است که زلف کنایه از ظلمت کفر است. باز کردن سر زلف از تن، اشاره به ظهور انوار تجلیات وحدت است که در اثنای سلوک و ریاضت بر سالکان روی مینماید”(سجادی، 1378: 422).
“صفات جلالی و تجلیات جمالی را می گویند که موجب استتار وحدت جمال مطلق می شود”(ادواردویچ، 1387: 202). امیرحسن می گوید:
زلف ترا رازِ درون مو به مو گفتم و دربند پریشانی است
(غزل57)
این اصطلاح نیز در دیوان شاعر، از اصطلاحات پرکاربرد می باشد و 216 بار ذکر شده است.
زنّار
“علامتی است برای اطاعت و پیروی نفس در سلوک و خدمت نزد اهل ریاضت”(تصوف و ادبیات تصوف، 1387: 202). بیت:
ساقیا جامی بده تا دام هستی بردرم چند زیر خرقه پنهان دارم این زنّار را
(غزل31)
کلمه زنار در دیوان غزلیات امیرحسن، 15بار ذکر شده است.
زهد
“اعراض از زیادتی و حصول اسباب دنیوی که بیشتر از حد نیاز است”(تصوف و ادبیات تصوف، 1387: 203). بیت:
از زهد خشک خویشتن هستم برآن اول قدم زآن می که چشمت مست شد امروز غلتان کن مرا
(غزل37)
زهد در سه چیز است: اول: در دنیا، دوم: در خلق، سوم: در خود. در این بیت مراد از زهد، زهد در خود است. یعنی هرکس به چشمِ پسند در خود ننگرد، در خود زاهد است. کلمه زهد در دیوان شاعر، 32 بار تکرار شده است.
ساغر
“عشقی که به حد محبت ذاتیه رسیده باشد و مستی عاشق به جایی رسیده که ظاهراً تعین عاشقی باقی نمانده و در عین معشوقی ظهور کرده و معشوق به کسوت عاشق درآمده و خودش ساقی میگردد”(ادواردویچ، 1387: 204). بیت:
مرا ده ساغرِ پُر آن چنان ده که نشناسم که ده چندست یا نیست
(غزل77)
این کلمه در دیوان شاعر، 12 مورد ذکر گردیده است.

  پایان نامه با واژگان کلیدیفیزیولوژی

ساقی
“اشاره دارد به محبوب مطلق و پیر طریقت. رساننده فیض که شراب عشق را به عاشقان خود می دهد. مراد فیاض است که همه ذرات وجود را از باد? هستی، بیش از حد سرخوش نموده است”(ادواردویچ، 1387: 205). بیت:
ساقی دل و جانم تویی آن جام جان بخش تو کو؟ رحمی بکن برجان من، رحمت به جان بادا ترا
(غزل11)
52 بیت از غزلیات امیرحسن، حاوی این اصطلاح می باشد.
سبزه
“صفای روحانیت را گویند که از عین الحیات معارف الهی در طور حفی پیدا شود”(ادواردویچ، 1387: 205). بیت:
خط سبزت را چه گویم گوییا سبزه ای رستت گرداگرد باغ
(غزل441)
شاعر، 43 بار از این کلمه در غزلیاتش بهره برده است.
سبو
“اشاره دارد به تعینات ویژ? من ومای اعتباری انسان. کنایه از جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هرکسی سهمی داده شده است”. بیت:
رسوا همی روند زکوی تو زاهدان بر سر سبوی باده به جای عمامه ها
(غزل15)
در 6 بیت از ابیات شاعر، این اصطلاح بکار رفته است.
سجاده
“مقام توجه نفس و دل که در مرتب? نفسی و قلبی از اعمال صالحه و اخلاق مرضیه معین گشته باشد”(ادواردویچ، 1387: 205). بیت:
در مسجد و میخانه چو گفتند حدیثش فریاد ز سجاده و زنّار برآمد
(غزل246)
کلمه سجاده، 6 بار در این دیوان استفاده شده است.
سرّ
“امری غیبی است که از نظر عقلی غایب است”(ادواردویچ، 1387: 206). بیت:
از سرّ روی و موی تو امروز روزگار تفسیر کرد آیت امید و بیم را
(غزل4)
کلمه سرّ در این دیوان، 18 مرتبه ذکر شده است. اموری که برای عقل، قابل درک و مشاهده نیست، سرّ میگویند و در اینجا نیز به همین مطلب اشاره دارد.
سرزلف
“چون زلف اشاره به تجلیات جلالی و کنایه از تعینات حالی و مقالی است، هرآینه سرزلف که نهایت امتداد طول زلف است، نهایت تعینات و غایت تنزلات خواهد بود و آن مرتب? انسان است”(ادواردویچ، 1387: 206). بیت:
دل پیش دار و از سرزلفت شبی دراز آن طاقت از کجا که به پایان رساندش
(غزل436)

دیدگاهتان را بنویسید